یک قصه‌ی واقعی از اتاق مشاورهسال‌ها مراجعمه…هیچ‌وقت انقدر بی‌رمق ندیده بودمش.گفت: «دست خودم نبود…»بعد فهمیدم یه خانم ناشناس مدام براش استیکر عاشقانه می‌فرسته.از همون روز حالش خراب شد.❌ ترسید باهاش حرف بزنه. گفت: «می‌ترسم… شاید چیزی برای گفتن نداشته باشه.»🔎 این همون چیزیه که بهش می‌گیم اجتناب.ذهن برای فرار از درد، سکوت می‌کنه.ولی سکوت فقط رابطه رو در هاله‌ای از شک و ابهام نگه می‌داره.✅ راه سالم‌تر: مواجهه شفاف و آرام.نه با بازجویی، نه با اتهام.بلکه با گفتن:«وقتی پیام‌هایی دیدم که ذهنم رو پر از سؤال کرد، نیاز دارم بدون قضاوت بدونم ماجرا چی بوده. این برای آرامش من و رابطه‌مون مهمه.»💡 شجاعتِ گفت‌وگوی شفاف، زخم رو درمان می‌کنه.اجتناب فقط درد رو طولانی‌تر…قصه از مونا یوسفی

وقت مشاوره بگیرید

مونا یوسفی

لورم ایپسوم متن ساختگی

لورم ایپسوم متن ساختگی با تولید سادگی نامفهوم از صنعت چاپ و با استفاده از طراحان چاپگرها و متون بلکه گرافیک است.

دیدگاه خود را بنویسید